اسم رمان : فرشته ای از تبار جهنم
نویسنده : ماریا سیری
ژانر : مافیایی، عاشقانه، جنایی، معمایی، انتقامی
تعداد صفحات : 1102
داستان درباره دختریه که به شدت ساده و آرومه و خانواده معمولیی داره اما ناگهان خانوادشون از هم میپاشه دختر از محبت خونواده طرد میشه و به چشم سر بار میبیننش فقط به خاطر اینکه خاص نیست .
اون پشت سر هم عزیزانش رو از دست میده آتش انتقام وجود اون رو پر میکنه وقتی به دنبال علت ازهم پاشیده شدن خانوادش میره با اسرار عجیبی مواجه میشه با یه سازمان عجیب و افرادی عجیب تر و درگیر مافیا ها میشه و در این بین عشق هم وارد زندگیش میشه عشق در کالبد چشمانی سرد و آبی کم کم مانند پیچکی به دور قلب ترک خورده اش می پیچه و چه کسی میدونه سرانجام این داستان پر هیاهو رو…..
خلاصه رمان :
بیوفته نسبتمون هم یادم میره الانم حافظتو ریست میکنی تن لشتو جمع میکنی میری لالا مفهوم شد؟؟؟!
با دیدن دستم که رفت پشت کمرمو کلته تو دستم رنگش پر ید . تا به حال منو تو این حالت ندیده بود ترس یده تند تند سرشو تکون دادو تقریبا به سمت اتاقش فرار کردو رفت . پروا اومد سمتم و آروم گفت: حس نمیکنی زیاده روی کردی قرار نبود بویی ببرن قبلا اینطوری رفتار نمیکردی. پوفی کش یدمو بی اعصاب گفتم: بس کن پروا بس کن اون رفتار قبلم مال زمانی بود که آدم کش و قاتل نشده بودم ولی الان یه قاتلم میفهمی .؟ پروا اخماشو کش ید تو همو گفت : فک نکن من پاکم و با این حرفات میتونی تهدیدم کنی تو تک تک قتل هات منم شریک بودم تو این ۷ماهه یک بار هم تنها کار نکردی اوکی ؟
پس سعی نکن منو بترسونی. بلاطبع منم اخم کردمو گفتم : منم قصد ترسوندنتو نداشتم . پوزخندی زدمو ادامه دادم : میدونم چه هیولایی هستی . خنثی نگاهم کردو گفت: نشنیده م یگیرم. رو مبل نشستم به اونم اشاره کردم که بش ینه . در حالی که داشت میشست گفت : من همین که به آرم ینا گفتم بره ب یرون شمارتو گرفتم و بت زنگ زدم تا محافظو خبر کنی ازش محافظت کنه اما الان وضعیت پاش ای نو نمیگه من اون اول راضی نبودم حتی باهات دعوا کردم اما بعدش کوتاه اومدم برای سود پی مان قرار ما این نبود ما فقط قرار بود…. وسط حرفش پریدمو گفتم : میدونم میدونم پشت کارای شرکتمون قاچاق مواد مخدرم بکن یم . ولی م یدونی که کثافت این کار فقط با خون شسته و پنهان میشه . حالا که داریم حرفه ای میشیم دشمنم پیدا میکنیم گفتم که ماش ی نیم که داشته به آرم ینا م یزده احتمالا دشمنی داشته .
شاید فامیل و آشنای یکی از طمعه هامون بوده. الان که وقتش نیست یه بار جدید داریم توی دو سه هفته ی آینده پیِشو میگ یرم بب ینم چه خبره. دیگه هم همیچین اتفاقی نمی وفته برای همین داریم از این خونه میریم امنیت بیشتر مفهوم شد؟ پروا جوری که انگار قانع شده باشه سر تکون داد . اطرافو نگاه کردمو و بعد به ساعتم نگاه کردم . حدود ۱۲شبو نشون میداد . گفتم: تیدا خونه ن یست؟ پروا بیخیال گفت : جدیدا بعضی شبا نمیاد خونه الانم ب یرونه احتمالا. گفتم :کاریش نداشته باش بذار تو حاله خودش باشه دیگه حوصله هار بازیه اونو ندارم . پروا از جاش بلند شد و گفت: دقیقا منم برای هم ین کاریش ندارم و ا ینکه حواسم هست کدوم بار جدید؟ تازه یادم اومد که درباره ی مأمور یت جدیدمون چیزی نگفتم . منم از جا بلند شدمو گفتم : امروز قرار داد بستم . به اتاق اشاره کردم و گفتم : بیا تا برات توضیح بدم . هردو به سمت اتاق راه افتادیم . اگه ا ین کارم جور میشد خیلی سود میکردم باید حسابی درموردش با پروا نقشه بکشیم .